گاهی وقت ها "سکوت" بهترین حرف، و "نبودن " بهترین حضور است...!


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:شنبه 2 شهریور 1398-11:33 ق.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

رفاقت

رفاقت آمد و پر کرد ماجرای تو را
رفاقت آمد و پوشید کفش های تو را

رفاقت آمد وقتی تو خواب بودی ، بعد 
کنار بستر خود پهن کرد جای تو را

تو خواب بودی چون روح با تو یک جا شد
به خون تازه خود شست دست و پای تو را

ز دفتر پدر و مادری ت خط خوردی 
رفاقت آمد و پرداخت خون بهای تو را

و بعد آمدن ابرها به خانه تو 
و بعد، بر زدن ابرها صدای تو را

اتاق خواب تو را باد می‌کند جارو
نسیم صبح به تن می‌کند ردای تو را

ستاره ها در اتاقت زغال قلیانند 
فرشته ها دم تو ، حال تو هوای تو را

تو با رفاقت در یک لباس در یک خون 
گرفته است رفاقت به خود ادای تو را

به خون صافی نو گشت نام تو تازه
که عشق آمد و پوشید کفش های تو را

سید رضا محمدی



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 6 فروردین 1398-10:52 ق.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

مست و خراب

در خزان می آیم و فصل بهارت نیستم
باغ و بارانم توی، نقش و نگارت نیستم


دست های تو پُراست از دستهای های دیگری
دست هایم را نگیری! بی قرارت نیستم

دشت و کوهستان تویی و درد های سر تویی
گریه هایم بیصدااست، آبشارت نیستم

تو بغل وا می کنی، تا در برم گیرم ترا
بس که مستی و خرابی، خواستارت نیستم

در دل تو نیستم، بس کن دروغت. لعنتی!
بیقرار من نبودی ، بی قرارت نیستم

ای که تو از گونه و چشمان خیست گفته ی
راست گویم تو خوبی و من، بهارت نیستم؟!

"عزیز توکلی"



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 6 فروردین 1398-10:13 ق.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

خدا حافظ گل سوری

من دوباره #سبز خواهم شد
دوباره جوانه خواهم زد
#ترا در انتهای
جاده نا هموار 
خواهم دید،
من دوباره 
#زمزمه خواهم کرد
"نا گهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را"
من با کوزه #شراب
ترا بدرقه خواهم کرد
و من برایت خواهم خواند
"خدا حافظ گل سوری"
تو دوباره خواهی رفت
تا من تنها ترین 
مرد روی #زمین باشم.
"عزیز توکلی"


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 6 فروردین 1398-09:54 ق.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

قریه "نجم الدین برهانی"

به قریه باز خواهم گشت
کنارت عشق دیرینم
تو باور کن
هنوز دیوار های ده
همان فالیزهای سبز
و بوی خوش دستمبو

به یادم هست

الا یاایهاالساقی
وبیت نغز حافظ را
کنار مسجید کهنه
تو در گوشم چنان خواندی
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
بیادم هست
و میخوانم
جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل‌ها
جرس بر جای خود باقیست
وفریاد تو در گوشم
بگو بامن
چگونه روز ها سرشد
و شب ها را چی میکردی
بگو آن توت های سرخ وشیرین را
هنوز هم کودکان قریه مید‌زدند
هنوزهم رنگ سرخش برلبان
کودکی باقیست
بگو از سیب فروش پیر
هنوز بر قریه می آید
بگو نوروز را مردم
چگونه جشن میگیرند
صدای نی هنوز در امتداد کوچه می پیچد
گمانم حالیا دیر است
و پاییزی جوانی را
چو برگ از شاخه می افتیم

تو پیر گشتی ومن افتاده تر ازتو
به شهری بودنم لعنت
که از تو دور شدم
ای جان
ولی اینجا صداقت مرده است دیگر
کسی از دل نمی خواند
سرود دلبری ها را
تو باور کن که دلتنگم
به قریه باز خواهم گشت
کنارت عشق دیرینم

.
"نجم الدین برهانی"


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 6 فروردین 1398-08:37 ق.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

#میبوسمت_دربین_طالب_ها_نمی_ترسی

#از_عشق_از_امید_از_فردا_نمی_ترسی

دم به دم و منزل به منزل دوستت دارم
برضد سنت های قاتل دوستت دارم
تو مومن استی و نمازت بوسه هایت است
تو فرق داری، اعتراضت بوسه هایت است

از عشق، از امید، از فردا نمیترسی
می بوسمت در بین طالب ها نمی ترسی
می بوسمت در گوشه ی مسجد نمی لرزی
در بین عطرِ وحشی ی سِنجد... نمی لرزی
می بوسمت در بین تاکسی ها، خیابان ها
می بوسمت بر ضد تکفیر مسلمان ها (طالب ها)

در بین زخم و خون تاول ها بگیر از لب
در بین شلیکِ مسلسل ها بگیر از لب
می بوسمت در بین بغض و سوگواری ها
می بوسی ام در دار و گیرِ انتحاری ها 
می بوسی ام تا لحظه ی در آسمان باشیم
در شهر پیر و مردنی شان، جوان باشیم 
گرچه جوانی تیغِ مانده روی گردن بود
با ناله ی ظاهر هویدا گریه کردن بود
تنها به خانه ماندن و تنها سفر کردن 
با جیب خالی تا تهِ دنیا سفر کردن

مانند بغضی زیر باران منفجر گشتن
با <سید قطبی> در خیابان منفجر گشتن
شب ها <غزالی> خواندن و خواب بدی دیدن
هر برگ گُل را در نگاه مرتدی دیدن

در مدرسه آموختن قتلِ برادر را
چاقو زدن از پشت، گُل های صنوبر را
شاعر شدند، در حسرتِ با ماه خوابیدن
با <خادم دین رسول الله> خوابیدن
سهم تو از این شهر تنها نا سپاسی است 
هر اشک من یک، مهره ی خوب سیاسی است

آرام می آیی بغل میگیرمت آرام 
گریه نکن، گریه نکن میمیرمت آرام
می بوسم اشک جاریِ، بر گونه هایت را
مویِ ترا، لب های خشکت را، صدایت را
با من بگو، یک عمر لب را دوختی هرچند
گریه نکن باغِ انارم، سوختی هرچند

غنچه گلِ نورسته بر روی مزار من!
بر شانه ام سر را بمان دار و ندار من 
می بوسمت در تاکسی ها در خیابان ها 
می بوسمت ضد غزالی خوادنِ آن ها
می بوسمت در منبر مسجد نمی ترسی 
هرچند میخوانند مان ملحد، نمی ترسی

در بین زخم و خون و تاول ها بگیر از لب 
در بین شلیکِ مسلسل ها بگیر از لب 
می بوسمت در بین بغض و سوگواری ها
می بوسی ام در دار و گیرِ انتحاری ها 
می بوسی ام در بین سوگواری و محفل ها 
می بوسمت بر ضد فتوا های قاتل ها!

رامین مظهر



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 16 شهریور 1396-08:05 ب.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

تنگ عسل

تو سُفره بچینی، و مَنت تُنگ عسل را
تو ناز کنان قصه بگویی، من غزل را
ای من به فدای لب شیرین تو خانم
بی فایده بوَد، گر ندهی بوس وبغل را
"عزیز توکلی"



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396-09:17 ق.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

اتفاق ها

اتفاقها همه خوشایند نیست
فروریختن قلب من
با همه متفاوت است
لبی به سخن می آید
در زیر پوستم راه میرود
سو سویم را فرا میگیرد
از موهای سرم
تا خم و پیچ زانوانم
انتظار تبسم دیگر را
می کشند
اینجاست
خیره میشوم و ابر تاریکی سر زده می رسد
چشمانم را می بندم
و آبستن انتظار لبخندم
.
عزیز توکلی


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 25 اردیبهشت 1396-03:16 ب.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

سر که گیچ می رود

گاهی وقت ها از یک جایی به بعد،
به همه چیز و همه کس بی اعتنا می شوی!
دیگر نه از کسی آنچنان که باید می رنجی و نه به عشق کسی دل می بندی...!
گاهی نگاه ات میخزد در کنج یک دیوار
نه عاشقی، نه دیوانه ی ونه فلسوفی ...
گاهی وقت ها هیچی
وداری به هیچ فکر میکنی
گاهی وقت ها دغدغه ات تنها سیگاریست که در کنج لبت جا گرفته ست،
نه حوصله ی کشیدنش است ونه هم دل ی برای نگهداشتنش
وچشمانت به تماشای پیچ وتاب حلقه های دود خیره می شود
انگار نه انگار
زندگی یعنی کبریت
زندگی یعنی سیگار
زندگی یعنی آتش، دود، دود...
گاهی وقتها دقیقا شاهرگ گردنت درد می کند
ودلت میخواهد شعر بخوانی
وبخوانی
"دکتر سلاااااام، روح و تنم درد می کند
چشمم، دلم،لبم ،بدنم درد می کند
ذوق سرودنم ، کلمات نوشتنم
دکتر تمام خویشتنم درد میکند"
مغزت سوت میکشد
ودوباره خیره میمانی به کنج دیوار
غرق میشوی در شهکاری های معمار
معماری که آرزوهای صاحب خانه را نقاشی کرده ست
نقاشی سفید ست وچیزی کم دارد
آری
این نقاشی چیزی از یک رنگ وترکیب زیبا کم دارد
به سرخ فکر می کنی به گل لاله وزیبایهایش در دامن سبز طبیعت
به سرخ فکر می کنی به پیراهن سرخ گل گلی دختر همسایه
به سرخ فکر می کنی به خون بکارت دختر معصوم،
که از تهی دستی به کافه چه پناه میبرد بی خبر از اینکه گرگ همین ...
آخ آخ آخخخخ ... وچند قطره خون
ودلت میخواهد اینجا داد بزنی
" این جماعت همه گرگند مبادا که تورا
پی یک شام بزرگند مبادا که تورا
و...
تا مبادا که تورا باز مبادا که تورا...!"
ودوباره سرت چرخ میخورد
به سرخ فکر می کنی به پرچم سرخ سر تانگ زرهی
به سرباز خسته وبه سالهای بعد انقلاب
وبه سر باز فکر می کنی، سرباز در تابستان وخط نخست نبرد
نبرد با دشمن سر زمین ی مادری
نبرد با غول های آدم خور
داری فکر می کنی
وفکر میکنی به اسلحه
به تفنگچه
دست دراز میکنی و بر میداری اش
بلند می کنی وماشه میکشی اش
داری به گلوله ی طلای رنگ قشنگ فکر میکنی
ومغز متلاشی شده ی خودت...
"عزیز توکلی"


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 13 مرداد 1395-11:48 ق.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

آدم های زندگی مان

با شخصی واردِ رابطه می‌شویم كه قبل از ما چیزی از رابطه نمی‌دانسته
به اصطلاح "اولین‌اش" بودیم
تبدیلش می‌كنیم به ایده‌آل‌ترین
اخلاقش را
شخصیتش را
شعور اجتماعی‌اش
مدل لباس پوشیدنش را حتی!
آن‌وقت می‌رود
برای همیشه
و اصلاً ما را بخاطر نمی‌آورد
همه‌ی ما در زندگی، آدمی را مهیا كردیم برای نفراتِ بعد...
و این چرخه همچنان ادامه دارد.....


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 27 خرداد 1395-09:42 ق.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

ویک شعر قشنگ

خسته ام .. خسته تر از آنچه که می پنداری
خسته از " رفتنم " این حادثه ی تکراری

پشت پایت عوض آب، من از کاسه ی چشم
اشک می ریزم عجب حال تاسف باری!

خوب من! دست تو خود حافظ من بود چطور
دلت آمد که مرا دست خدا بسپاری؟

کاش می شد که به جای چمدانت من را
موقع رفتنت از روی زمین برداری

آتشم می زنی و نیست دوای درد ِ
این دل سوخته در قوطی هیچ عطاری

داغ لب های تو از حافظه ی لب هایم
نرود تا نزنم پُک به لب سیگاری

هر کجا هم بروی یار تو هستم من باز
نرسد روزی عزیزم که تو جز من یاری..

کاش بیدار شوم صبح و ببینم دیشب
آمده از تو پیامی که : «گُلم» بیداری؟...!!!




نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 5 فروردین 1395-09:48 ق.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

هرگز نشد

هرگز نشدکه باری از این غصه کم کنم

دریا !بگو کــــه روسری ات را سرم کنم

من پیش از این نرفته ام از راه عاشقی

بگذار پای بــــی هنـرم را قلــــــم کنــم

دریا! فقط بگو بنشینم به پشت میز

یک روزه مثل موج برایت شکم کنم

اما نخـــواه مثل نهنگان بــی دفاع

در ساحلی که موج ندارد ورم کنم

تسلیم محض خواب تو هستم تو هم بیار

مشتی صدف کــه مهریه ی خواهرم کنم

من قول می دهم که خودم را از این به بعد

مانند آن دقیقـــــه کــــــه آدم شدم کنــــم

آماده ام که عکس سه در چار خویش را

نقش ستون تسلیت جـــــام جـــــم کنم

(علیرضا دهرویه)



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 25 آبان 1394-02:27 ب.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

و آدم ها

بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند، بعضی ضخیم و بعضی جلد نازک .
بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی .
بعضی از آدم ها ترجمه شده اند .

بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند .
بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند .
بعضی از آدم ها تیتر دارند ٬ فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند : حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است .

بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند . بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند وبعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند .
بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند .

بعضی از آدم هافقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدم ها معلومات عمومی هستند .
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند .
از روی بعضی از آدم هاباید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت .
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت.
آدما چه طوری هستند، خودتان چه طوری هستید؟ !
در مورد خودم دارم فکر میکنم !





نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 25 آبان 1394-02:09 ب.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

وچشمان تو

چشمانت ارتش هیتلر است
ودل من لهستان بی دفاع


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 25 آبان 1394-02:06 ب.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

شاعرش را نمیدانم ولی شعر قشنگیست

هرچند پیش روی تو غرق خجالتند
چشمان این غریبه فقط با تو راحتند

بانو...به بی قراری شاعر ببخش اگر
این شعرها به حضرت چشمت جسارتند

آغوشت آشیانه ی گرم کبوتران
لبخندهات...حس نجیب زیارتند

دور از نگاه سرد جهان...دست های من
با بافه های موی تو سرگرم خلوتند

دنیا سکوت های مرا ساده فکر کرد
از حرف دل پُرند...اگر بی شکایتند

بی خواب کوچه گردی و بدخوابی ام نباش
دلشوره های هرشبم از روی عادتند

هی کوچه...کوچه...کوچه...به پایان نمی رسم
شب های سرد و ابری من بی نهایتند...!



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 6 مهر 1394-02:38 ب.ظ

نویسنده :عبدالعزیز توکلی

از این نوشته خوشم امد

جوراب نجابتم را پایین کشید!!

سینه بــند هــــرزگیم را باز کرد...

و در بستری که گناه برایم بی تفاوت شده

بر پیکرم لغزید...

و تو، نمی دانی

که لحظه لحظه ی عصیان شهوتش را

تنها با یک تصور تاب آوردم...

جوراب نجابتم را بالا کشیدم

سیـــنه بنـــد هرزگیم را بستم

و چه خوب است که

غذای گرم میخورد امشب کودک بیمارم..



نظرات() 



  • تعداد صفحات :12
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic